بوسه ي شيرين | Sweet Kiss free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
کاش دلتنگی نیز نامِ کوچکی میداشت
تا به جانش میخواندی:
نامِ کوچکی
تا به مهر آوازش میدادی،
همچون مرگ
که نامِ کوچکِ زندگیست
و بر سکّوبِ وداعش به زبان میآوری
هنگامی که قطاربان
آخرین سوتَش را بدمد
و فانوسِ سبز
به تکان درآید:
نامی به کوتاهی آهی
که در غوغای آهنگینِ غلتیدنِ سنگینِ پولاد بر پولاد
به لبجُنبهیی بَدَل میشود:
به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته
یا ناگفتهیی شنیده پنداشته.
(احمد شاملو)
یه وقتا، یه اتفاقایی می افته که دردناک نیست، اما زجر آوره!
یه وقتایی آدم حس می کنه همه چیز کنارشه اما از دنیا عقب افتاده!
می دونم حسمو درک نمی کنید اما شاید اگر عکس زیر رو ببینید متوجه بشید که می خوام چی بگم

اینک که موج های سخت
با نفس های نسیم سرد
پیمان مرا با سکوت شکست
وقتی حضور خورشید
در مسیر نگاهش
دوباره نمایان کند
قطره های نهان دیدگانش
کاش دوباره آرزو کنم
آب شدن
جاری شدن
زلال شدن
قالبی که هم اکنون به حضور شما ارائه شده، نسخه شماره 2 قالب رنگ های شیرین می باشد که علاوه بر رفع نقص از آن، امکانات دیگری نیز به آن اضافه شده است.

مواردی که تغییر کرد به شرح زیر می باشد:
برای استفاده بهتر از این قالب، موارد زیر را حتما رعایت فرمایید:
از عکس هایی با عرض بیشتر از 460 پیکسل استفاده نکنید
رنگ نوشته های خود را حتی الامکان تغییر ندهید
کدهای مربوط به قالب
(برای اطمینان از دریافت کامل کدها؛ داخل باکس پایین کلیک کرده و دکمه Ctrl و A را به طور همزمان فشار دهید تا کل متن داخل آن انتخاب شود و با زدن دکمه های Ctrl و C به طور همزمان همه آن ها را کپی کنید، سپس آن ها در قسمت درج قالب سایت خود Paste کنید)
قالب های جدید نیز به زودی و پس از تکمیل نهایی به حضورتان تقدیم خواهد شد. قالب های جدید نیز همانند این قالب ظاهری شیک و فانتزی خواهند داشت.
ما بهترین ها تقدیمتان خواهیم کرد.
با آرزوی بهترین ها
دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت.
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .
من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟! من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است. و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند . و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم.
نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه !
پس اینبار برایت می نویسم که :
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند.
میخواهمت هنوز ؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
میخوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشههایم بشوید.
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
دلتنگت شده ام به همین سادگی.
دوستی شوخی سرد آدمهاست
بـازی شیـرین گـرگم به هـواست
واســه کــشـتـن غـرور مـن و تـو
دوسـتـی، تـوطـئـه ثـانـیـههاست
خــود را بـه کـه بـسپارم
وقتی که دلم تنگ است
پــیــدا نـکـنــم هــمــدل
دلها همه از سنگ است
گـویـا کـه در ایــن وادی
از عشق نشانی نیست
گـر هـست یکی عاشق
آلـوده به صـد رنـگ است
پرنده را دیدم که در زیر زمین میهمان تاریکی بود و آسمان را که آغوش برایش گشوده بود، ماهی کنار ساحل در شنزارها شنا می کرد و دریا بی قرار او موج افشان خود را به ساحل می کوبید، آفتابگردان را دیدم که آویزان فانوسی شده بود و آفتاب همچنان چشمان درخشنده اش را به او دوخته و در انتظار نگاه دوباره اش، می درخشید و به او روشنایی می بخشید.
این بود حکایت من با او...
امشب جاده ها تو را به دست سفر سپرده اند وچشمان غزلخوان تو، تا امتداد سپیده ادامه خواهند داشت.
می خواهم پل بی انتهای شب، دستان زمستانی ام رابه دستت بسپارد. كسی باور نخواهد كرد،گناه چشمانت را وچشمانم را پشت مه عاطفه وتردید. كسی باور نخواهد كرد، سبزترین گناه مان را
بی قرارم من!
امشب آسمان را به دلم گره خواهم زد و قافیههای شعرم را در هم خواهم ریخت، به خاطر تو
بی قرار بی قراری هایم.
با آروزی بهترین ها برای تمامی پدران، اسطوره های صبوری و از خودگذشتگی.
روز مرد مبارک
تقدیم به اسطورهی زندگیم که همواره عاشقانه سوخت و هیچگاه قلبم را نشکست. تقدیم به کسی که تا ابد قبلم به امید یک نگاه زیبایش میتپد. تقدیم به کسی که احساس با او بودن یعنی تمام دنیا. احساس با او بودن یعنی یک قطره پیش دریا. احساس با او بودن یعنی اشتیاق پرواز. احساس با او بودن یعنی بوسه زیر باران.
تو را به پاس گرمی بیهمتای دستانت، اشکهای پرشرار چشمانت، لبخند شیرین لبانت، نگاه پر مهر چشمانت، بزرگواری قلب عزیزیت، صادقانه تا ابد می پرستم.
مرا هر لحظه ببخش
اگر آسمان شوی برایت زمین خواهم شد تا بر من بباری. برای چشمان معصومت نگاه خواهم شد و برای گوشهایت صدا، برای نفسهایت گلو خواهم شد و در رگهایت از خون خود خواهم دمید .
مرا تنها مگذار
از گرمی خون رگهایم، برای شبهای تاریک تنهاییت آتشی می افروزم و تا همیشه در کنارت میسوزم در عوض فقط از تو میخواهم گونه هایم را پاک کنی
روزی ما دوباره کبوترهایمان را
پیدا خواهیم کرد و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسانی برای هر انسانی
برادری است.
روزی که مردم دیگر در خانههایشان
را نمیبندند.
قفل افسانهای است و قلب
برای زندگی بس است...
روزی که معنای هر سخن
دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف
به دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی است
تا من به خاطر آخرین شعر
رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانهای است
تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما برای کبوترهایمان
دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار میکشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم...
شعری که در مراسم تحلیف ریاست جمهوری باراک اوباما توسط الیزابت الکساندر خوانده شد...
الیزابت الکساندر، متولد 1962در محله هارلم، دارای دکترای ادبیات انگلیسی از دانشگاه پنسیلوانیا، استادیار بخش مطالعات انجمن آفریقایی امریکایی است. آخرین کتاب او با نام «آمریکای برتر» برنده ی جایزه پولیتزر در سال 2005 بود.
چگونه فریاد نکنم، حال که دریا آرام است. شاید که بشنود این ساحل امید که این همه دور نشسته است. چگونه سرخی به رخ نکشم، حال که سمان آبی است. شاید که جلوه کند، این رنگ دلباختگی در این سحرگاه سحر آمیز. چگونه نسوزم، حال که شعلهای شدم در میان خاکستر خویش.
با همه خستگی، سری به خلوت دلم زدم تا به سحر نشستم و عشق تو را قلم زدم
پشت كاجستان ، برف.
برف، یك دسته كلاغ.
جاده یعنی غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمی میل به خواب.
شاخ پیچك و رسیدن، و حیاط.
من ، و دلتنگ، و این شیشه خیس.
می نویسم، و فضا.
می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشك.
یك نفر دلتنگ است.
یك نفر می بافد.
یك نفر می شمرد.
یك نفر می خواند.
زندگی یعنی : یك سار پرید.
از چه دلتنگ شدی ؟
دلخوشی ها كم نیست : مثلا این خورشید،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.
یك نفر دیشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.
قطره ها در جریان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس.
(سهراب سپهری)
دلم خیلی گرفته، واسه دلم نوشتم ولی آروم نشد. گفتم مشغول بشم تا تو خیال نرم، ولی غصه ام اونقدر زیاد شد که مزاحم کارم شد. گفتم راه برم و یه دوری بزنم ، دلم نکشید جایی برم.
چقدر دردناکه وقتی به کسانی که دوستشون داری و محبت می کنی، بعد از این که کارشون با تو تموم شد، با رفتارشون تحقیرت کنند ولی تو بازم تحمل کنی ... اما . . . اما... الان تحمل کردنم تبدیل به زجر کشیدن شده.
نمی دونم این زجر کشیدن رو بپذیرم یا دوست داشتن و محبت کردن رو خط بزنم. هرچی فکر می کنم، می بینم خط زدن هم راحت تره و عاقلانه تر . .. اما دلم چی می شه...
نمی دونم
عشق من، خنده تو
در تاریکترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست،
بخند ، زیرا خنده تو
برای دستان من
شمشیری است آخته.
خنده تو، در پاییز
در کناره دریا
موج کف آلوده اش را
باید بر افرازد،
و در بهاران،عشق من ،
خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم،
گل آبی ،گل سرخ
کشورم که مرا می خواند.
بخند بر شب
بر روز، بر ماه،
بخند بر پیچاپیچ
خیابانهای جزیره،بر این پسر بچه کمرو
که دوستت دارد،
اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند،
نان را ، هوا را،
روشنی را، بهار را،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم
[این پست، فقط یک داستان است]
دلم براش می سوزه
همیشه از کلامتی مثل بدبخت ٬ بیچاره و ... بدم می ومد ... می گفتم وقتی بگی پس حتما هستی و اگه نباشی میشی !!
ولی الان این دختر که من دارم می بینم واقعا بیچاره است ... بی چـــــاره !!
چاره ای نداره ...
باید همین راهی رو انتخاب کرده ادامه بده ...
تنها کاری که من می تونم بکنم٬ نگاه کردنشه
آخه کاری از دست من بر نمیاد ..!!
خودش گفت می تونم ... گفت من برنده این بازیم
گفت از پسش بر میام
کاری نداره که ...
گفتم نکن ...!! چطوری میخوای عاشقش کنی ؟!!
گفت میتونم بـــــابــــــا ...
گفت من دوسش دارم ... دارم عاشقش میشم
وقتی من عاشقش باشم و محبت کنم بهش ...
اونم عاشق میشه !!
گفتم اومدی و نشد ....
گفت میشه ...
نشد
نشد
نشد
بازی رو باخت
شکست ...
زندگیش رو گذاشت روی این بازی ... تموم احساسش رو گذاشت ...
ولی بازی رو باخت ...
زندگی رو
احساسش رو
باخت ...
راهش رو انتخاب کرد ...
گفت عشق یکی خدا یکی ...!!
گفت اونم همین رو میگفت ... اون عاشق یکی دیگه بود ...
دختر بی چاره ...!!
عاشقش بود و اون عاشق یکی دیگه ...
اینقدر عاشق پسر بود که وقتی پسر از معشوق خودش براش حرف میزد
اشک میریخت و دعا میکرد به هم برسن !!
دیدمش که شبونه چقدر زانو زد رو به قبله و زار زد ...
وقتی اون پسر براش درد و دل میکرد ... خرد میشد ولی کمکش میکرد
عاشق بود ...
خودش رو نمیخواست
خوشبختی معشوقش رو میخواست ...
اون پسر هم شکست خورد تو عشقش
توی تمام لحظه های تنهایی پسر دختر کمکش کرد ...
باهاش حرف زد ...
فقط اون بود پیشش که همه چی رو میدونست !!
دختر بی چاره ...!!
گفت حالا که تنها شده شاید من رو بخواد ...
گفتم نمیخواد ...
گفت مــــــــیخواد بــــابــــا
نخواست
نخواست
نخواست
به دختر گفت میشیم دوست ...
بهترین دوست ...
دختر بی چاره ...!!
خودش رو زد به اون راه ...
گفت من عاشق نیستم که ...
آخه میدیدم اگه به پسر بگه عاشقه پسر میره ...
گفت باشه ... دوست
دوسته دوست
بهترین دوست
شدن دوست ...
الان بهترین دوست همن
پسر خیلی دوستش داره خیلی زیاد ... دختر هم همینطور
ولی ...
دختر این آهنگ همیشه ورد زبونشه :
غربتم رو آشنایی کن بهارم ...
روزامو دریاب عزیز دور شد قطارم ...
تنها یک ثانیه عاشقی به جز این ...
هیچ توقعی از این روزا ندارم ...
هر موقع دیدمش یا این رو میخوند ... یا گوش می کرد ... !!
پرسیدم دل میخری؟!
پرسید چند؟!
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود...
می روم قلب تو را پیدا کنم ، برق چشمان تو را معنا کنم. می روم شاید که در دشتی بزرگ ، معنی عشق تو را پیدا کنم. می روم تا با نگاه گرم تو ، این دل دیوانه را شیدا کنم .می روم عاشق شوم همچون نسیم ، غنچه های عشق را هم وا کنم .
کلی تلاش کردم که براتون عکس و کارت تبریک بسازم. ولی به دلیل بروز یک رخداد مهم و تقریبا منتظره، تمام زندگیم تحت شعاع اون گرفته و من فرصت هیچ کار دیگه ای رو ندارم!
با آرزوی بهترینها در سال جدید
کاش می شد به جای آه از نهادت بر خیزم، کاش چارهای بود تا به جای اشک از چشمانت سرازیر شوم، شاید تو بی ارزشم بدانی ، اما برای من گرانبها هستی!
افسوس که یادم برایت سخت شده. حالا که میبینی عاشقم شاید زیر سنگینی نگاهت نتوان نفس کشید اما... اما دل خوش میکنم به همین که دلت در چشمان من است.
می دانم عظمت اشتیاق را نمی دانم و فکر می کنی عاشقیام کودکانه است ولی...
ولی یادت باشد که کودکان دل پاک ترند
سلام
وقت بخیر، خدمت عزیزان گرامی عرض کنم که به مناسبت فرا رسیدن عید نوروز، قصد دارم براتون چند تا کارت تبریک تهیه کنم و توی وبلاگم بذارم.
اگر شما هم کارت تبریکی ساختید و دوست دارید با نام خودتون قرار داده بشه، یک جا آپلودش کنید و لینک اون رو برای من بفرستید تا با نام خودتون، توی وبلاگ قرار بگیره.
البته دارم سعی می کنم که برنامه بنویسم که کارت های تبریک ار طریق سایت برای هر کسی که دوست دارید ارسال بشه.
اگر هم کسی عکس ویژه ای، فقط برای خودشون می خواد! به پست عکس های درخواستی بره و اون رو بخونه و براساس چیزایی که توضیح دادم در خواست عکس کنه!
با آرزوی بهترین ها
هوا بارانی ست، آسمان سیاه شده، دل من گرفته و تو شادی. تمام وجودم فدای نگاه زیبایت، تمام وجودم فدای دستان مهربانت. نمیدانی چقدر زیباست دوست داشتن تو، هرچند به من میلی نداری اما میدانی که میخواهمت. اشکهای گرمم هدیه به آرامش وجودت.
تو که خورشیدی، اگر سرد باشی از من چه انتظاری داری؟
یک لبخند شیرین تو برای من یک دنیا زیبایی، یک دنیا شادی، یک دنیا امید است. فقط یک نگاه با محبت کافیست تا در عشقم غرقت کنم.
مهر بر لب میزنم و نیز خاموش میمانم، تو نیز هیچ نگو که خود میدانم بازنده این بازی منم. تو گنهکار نیستی، مهلتی برای شکستن سکوت می خواستی و اکنون ......
در این بیابان گرفتار شدهام. بغض راه گلویم را بسته و به جرم سنگینی متهم شدهام. دستی میجویم، نه برای نجات، برای رهایی . . .
قاصدک به تو آتقدر دورم که حتی نامت را گم کردم
به من نگویید آنکه رفته باز می گردد. نه، به من نگویید، که رفتگان دیگر هرگز بر نمیگردند وآنچه بر جای میماند خاکستری است، از خاطرهای غبار آلود و شبحی از یادی، که دیگر نه مهربان است و نه خوب.
از من نخواهید که آرام گیرم ، آرام. که قامت آرامشم را، طوفانی خشمگین و خروشان بر خاک فکنده، بر خاک. و ریشه تحملم را از جای کنده، از جا.
به من نگویید که صبور باشم، صبور. که کاسه حوصلهام از صبر خالی و جام طاقتم شکسته. نه از من نخواهید، به من نگویید که اکنون منم تنهای تنها، که رو در روی زندگی ایستادهام
دلتنگ دلتنگم و راه فراری نیست از این دلتنگی. بار زندگی بر دوشم سنگین و آوی ناامیدیام بلند. پنجرهای گشوده نیست، به باغ مهتاب.
اینجا تاریک تاریک است
شمع امیدم از اشکهایم خیس و به هیچ حیلهای دیگر روشن نمیگردد.
اینجا تاریک تاریک است
مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر، مرا با خود ببرید. مرا که هرگز بر بامی بلند ننشستهام و ستارهای از آسمان نچیدهام. مرا که بر هر، نقطه خاکی که پا نهادم، باید از دلبستگیها، دل میبریدم.
مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر، مرا با خود ببرید. که این جا دیگر جای من نیست و این قلبی که در سینه میتپد دیگر فلب من نیست. قلب مرا در شبی تاریک دزدیدهاند و رگهای رابطه را بریدهاند.
خدمت تمام دوستان عزیز سلام عرض می کنم.
امروز 4 تا عکس عاشقانه براتون تهیه کردم که پیش نمایش اون رو در اینجا می تونید ببینید. برای دیدن عکسها در ابعاد بزرگتر و ذخیره اونها به ادامه مطلب مراجعه کنید.

موفق باشید
وقتی در شاخه شاخههای نگاهم دانههای غریب اشک لانه کردند، آنگاه که باد صبح از باغ پنجرهها کوچید و تنهایی سکوت مرا جار زد و در برگ برگ دفتر تنهایی گذر کرد، غمگینترین ترانهها را زمزمه خواهم کرد و با یاد آن اشکی خواهم ریخت، شاید که در آن خود را بیابم.
من همه هفت آسمان را
همه پیدا و نهان را
هم زمینُ هم زمان را
به تبسم های شیرین لبت می بازم ...
من نمی دانم و نمی فهمم
و باز نخواهم دانست
کجا بنشینم تا تصویرخاک را برآسمان ببینم
درد خاک را از ارتعاش فریادش
بر میله های قفس حس می کنم
مرا ببخش، نمی دانم و نمی فهمم
مرا ببخش که انگاشتم
چون شبی
فقط شبی
بر زمین باریدی
دیگر از تبار ابرها نیستی
مرا ببخش
آرام ببخش